شب است و باز تا فجر سپیده غزال خواب بگریزد ز دیده
شب است وشب نشینان در نمازند شب است و عاشقان در سوز و سازند
شب است و همچنان خاطر اسیر است خیال از ذکر هجران تو پیر است
چه سازم از غم ودرد جدایی چه می شد گر نبودی آشنایی؟
چرا عقل مرا دیوانه کردی چرا آبادیم ویرانه کردی؟
چرا جانم به خاک دل نشاندی چرا گلبرگ را بر گل کشاندی؟
چرا در اشک خود غرقم نمودی چرا با غمزه دردم را فزودی؟
چه می شد از نوازشهای دستت مرا هم می نمودی بت پرستت
چرا کوه مرا چون کاه کردی چرا لبخند دل را آه کردی؟
چرا در جان و قلبم رخنه کردی چرا با چشم مستت فتنه کردی؟
چه شیرین بود آن لبخند مستت چه آسان شد رها دستم زدستت
مگر از عاشق زارت چه دیدی که از منزلگه ما پر کشیدی
ز بس بر آتش عشقت نشستم که مویم شد سپید و سوخت دستم
زمان را عشق تو از یاد من برد زمان کی یادت از خاطر توان برد؟
که زلفت معبر دار بهشت است نگاهت انتهای سرنوشت است
ازین پس با غم هجران چه سازم که از دوریت در سوز و گدازم
چو دریایم که با ژرفای جانم ز مرجان تاب مهجوری ندانم
چرا من بایدت در خواب بینم و تا کی در گل و مهتاب بینم؟
چرا از دید این عاشق نهانی چرا دردانه معشوق جهانی؟
رها کی سازیم سوز نهانی چه سازم با تو عشق جاودانی؟
نمی دانم که آیا وقت مردن رها میگردم از این غبطه خوردن ؟
همه عمرم به امیدت دوانم همه عمرم به یادت در فغانم
همه عمرم ز بندت وا نگردم همه عمرم چنین شیدا نگردم
همه عمرم بیادت در ستیزم همه عمرم به سویت می گریزم
شیدا
سروده چهارم دی ماه یکهزار و سیصدو هفتادو هشت
روز زن بر تو مبارک باد
برچسب: نجوای عاشقانه,نجوای عاشقانه با خدا,نجوای عاشقانه با امام زمان,نجواي عاشقانه,نجوای عاشقانه من با معبودم,نجوای عاشقانه با همسر,نجوای عاشقانه با امام حسین,نجوای عاشقانه مادر شهید,نجوای شبانه عاشقانه,هشت شب نجوای عاشقانه,
نویسنده: ساحل فدایی