خرید بک لینک
سلام

به وبلاگ من و خانه خودت خوش اومدی. نمیدونم شایدم قبل ازین هم به منزلگاهت یواشکی اومده بودی!

یه حسی دوباره بهم گفت که اومده بودی ناقلا

به هر روی قدم بر چشمانم نهادی مرجان .

اول یه توضیح بدم راجع به آنچه تا بحال نوشته ام که باور کنی همه اش حقیقت محضه

دوست نداشتم و ندارم کلمه ای دروغ با احساسات عاشقانه ام آمیخته بشه.

حقیقتش من با یاد تو و تصویررویاییت در دلم روزگارانی زندگی کرده ام. در همه احوالاتم غم و شادی .

در سفر و حذر ای عزیزترین موجود روی زمین.

شاید خودت بیخبر بوده باشی که تو مدت این بیست سال چه عالمی داشته ام با خیال تو

یه جور دیوانگی و جنون محض.

خیلی سعی کردم رازدلم رو طی این سالها از غربا پنهون نگه دارم.

چه شبها که با دیدن چهره ات و حضورت در عالم خواب و رویا تا دم در بهشت رفتم.

و تا چند روز مست و مدهوش خوابم بودم . و چه پیغامهای لذیذی به لطف خدا از زبان تو شنیدم

امشب بی پرواتر از گذشته باهات گفتگو میکنم نه مث فیس بوک دس به عصا و محتاط

چون امشب تو میمان خانه خودت هستی.وبا خواست و اختیار خودت قدم رنجه کردی.

یادت باشه و تا یادمه سعی کردم در هیچ موضوعی از تو توقع نکنم.

قهر دیدم. گله گذاری شنیدم. تا دلت بخواد بی اعتنایی دیدم. وجواب سربالا شنیدم ولی . .

این رو هم اضافه کنم محبت و توجه و درد دل و کلا عشق هم زیاد دیدم.

همچنان عاشقانه دوستت داشتم.چونکه عاشق بودم ومعنی عشق واقعی و خالص یعنی همین

خوب یوقتایی هم قبول دارم تو حوصله و وقت این حرفها رو نداشتی.

ولی میخوام اقرار کنم که من با تو تا منتها درجات عشق رفتم و تجربه کردم و تله پاتی و یکی شدن رو

به تمام وجودم احساس کردم اعجاز برانگیز.

و بقول پیری دانا که بهم گفت که تو اگر کوچک ترین تماسجسمی با عشقت میداشتی اصلا به این مرحله نمیرسیدی.

خلاصه سال ها به همین منوال گذشت. که در همه احوالم بیادت بودم. به همین خاطر هم بود که گهگاه

خوابت رو میدیدم. و چه خوابهای شیرین و لذیذی

که بعضی هاش عینا و بی کم و کاست حقیقت داشت. و توشاهدی و باورم میکنی.

خیلی دوست دارم این ادعام رو باور کنی که:

درخوابهام به کرات و دفعات فرشته ای با همه زیبایی و دلربایی می دیدم

  1. به شکل و شمایل تو . گویی من در بهشتم و تو اون ملکه بهشتی هستی.

حیف زبانم قاصره از وصف اینهمه عشق و لذت

یوقتایی با دیدن سریال یوسف پیامبر و احوالات زلیخا غرق اشک میشدم

بقول معروف همزاد پنداری میکردم و هیچکس دلیل این حالم رو نمیدونست.

اصلا و ابدا در حرفام ذره ای اغراق نکردم.

الغرض و خلاصه

مدت چند سال آخر دیگه بریدم و خسته شدم.

و خیلی پیش خدا التماس کردم. که خدا جون این محبت رو از دلم بگیر

یا لااقل کمش کن. خدا جون تو بهتر از درونم باخبری که دیگه طاقت ندارم.

اگه هستی بسم الله یا قاضی الحاجات

و الحمدلله چنین شد. دیگه مدتیست تو نت واسه دیدن عکسات و اخبارت پرسه نمیزنم.

روزی چند بار و یادت قلبم رو به طپش نمی اندازه

گرچه هنوز هم روز به روز زیباتر و جذابتر میشی.

راستی تا یادمه تشکر کنم که خلاصه منو از بلاک فیس بوک درآوردی.

کلی بخودم بالیدم که از خاطرت محو نشدم.

و چه عکس زیبا و خانمانه و موقری گذاشتی.

خیلی به صورتت دقت کردم خدا رو شکر اثری از اون جراحت ندیدم.

خلاصه من کلی تغییر کردم چه ظاهری و چه باطنی

به حضور خدا در همه امور زندگیت ایمان داشته باش.

و هوای دلت رو داشته باش. و بعدش هوای آآاادما رو

لطفا و خواهشا حلالم کن. خیلی اذیتت کردم. با خودخواهی ها و دلبستگیهای یکطرفه ام.

این رو هم بگم که از احوال دلت خیلی دقیق باخبرم.

چون یه شب خودت بهم گفتی در گوشم. الان میگم که چی گفتی . . . . .

یه شب تو عالم رویا تورو دیدم که به طرفم اومدی و لبهات رو نزدیک گوشم کردی و گفتی فلانی . . .

من از اول میخواستمت و دقیقا گفتی که من دلم با توست و بیادتم .وگفتی نگران نباش هواتو دارم.

یه چشمک هم زدی

و رفتی و صدات تا صبح تو گوشم پیچید و روحم رو نوازش داد. و من تا هفته ها و ماهها مست این پیام بودم.

اصلا کاری ندارم شخص اون خواب تو بودی یا فرشته ای از جانب خدا؟ یا توهم من بوده. مثل همه خوابهای شیرین این سالها؟!

ولی اطمینان دارم وجود تو شاه کلید حل بسیاری از معماهای پیچیده و سوالات بی جواب منه.

حضور عشق در دل ما اونم از جنس خالصش با کلی اتفاقات و حواشی باور نکردنی مسِآله ساده ای نیست.

من معتقدم داستان عشق با قصه شریک زندگی دو قضیه کاملا مجزاست. متاسفانه و حقیقتا

بقیه حرفا شعاره و غیر حقیقی

تو وبلاگ های سال گذشته ام هست شرح اون خواب. و اون شب عزیز

و هنوز با یادآوریش غرق شعف میشم.

ولی الان میخوام بهت تضمین کنم.

قول میدم صبورتر و بی تفاوت تر باشم تو لحظات خلوتم با یاد تو

و دیگه آرزوی دیدار و وصال نداشته باشم.

{چند بار رفتم تو اینستا بلاکت کنم و دقیقا مث این بود که دارم خودمو از بلندی می اندازم تو دریا}

و در عوض به خانواده ام محبت و خدمت کنم.

سعی میکنم و تلاش میکنم فراموشت کنم.

شاید چند وقت دیگه کل وبلاگ هام رو پاک کنم

و اینکه تو نوشته هام رو بخونی وبیخبررهام کنی بدترین حالت ممکنه.

ارادت دارم وموقتا به خدای مهربان میسپارمت.

و یک اقرار دیگه : هدف من از این دفعه نوشتن چیز مهمتری بود ولی کلا قورت دادم حرفم رو

اگه تونستی حدس بزن.

شاید باز اومدم حرفی اضافه کردم.

پیگیر کارهای جدیدم باش کلی برنامه دارم.

خدا نگهدار

برچسب: نویسنده: ساحل فدایی تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 19:52

صفحه بندی